داستان

خبر رسیدن فصل بهار

زمستان تمام شده بود و بهار همه جا را سبز و خرم کرده بود. همه ي درختان، برگهاي نو در آورده بودند تنها يک درخت بود که هنوز در خواب عميق زمستاني خروپف مي کرد. مثل اينکه از رسيدن بهار با خبر نشده بود. يا شايد تنبلي و خواب آلودگي او را از سبز شدن دور کرده بود.

پرندگاني که لانه هايشان روي آن درخت بود، از اين قضيه خيلي ناراحت بودند. آنها مي خواستند هر طوري شده درختشان را از خواب بيدار کنند تا مثل ديگر درختان، سر سبز و پر از برگ شود. مي خواستند بهار را در لابلاي شاخ و برگش جشن بگيرند
.

پرندگان به فکر چاره افتادند، آنها مي دانستند که بايد قلب درخت را از خواب بيدار کنند، قلب درخت در ريشه هاي درخت است بايد ريشه هاي درخت را بيدار مي کردند.

پرندگان همگي از روي درخت پايين آمدند تا قلب درخت را بيدار کنند. اما قلب درخت زير خاک بود،و آنها نمي توانستند صدايشان را به زير خاک برسانند. تنها يک چيز مي توانست از خاک عبور کند و به قلب درخت در ريشه ها برسد و آن هم، آب بود.

پرندگان آبي زلال آوردند و پيامشان را روي آن نوشتند و آن را پاي درخت ريختند.

آب با مهرباني و نرمي از خاک عبور کرد و به قلب درخت رسيد. قلب درخت را نوازش کرد و آهسته به او گفت تنبلي نکن بيدار شو بهار رسيده است بايد سبز شوي. قلب درخت: گفت اما من هنوز خوابم مي آيد! آب گفت: نه تو نبايد بخوابي. بهار، وقت بيداري و فعاليت است. اکنون بسياري از پرندگان منتظرند تا بهار را روي شاخه هاي تو جشن بگيرند. بيدار شو و آنها را خوشحال کن.

درخت با شنيدن اين جمله از جاي خود تکاني خورد و به اطراف نگاهي کرد و تازه فهميد که چقدر خوابيده است. درخت از خود خجالت کشيد و تنبلي را کنار گذاشت و از خواب بيدار شد و شروع به جوانه زدن کرد.طولي نکشيد که لباسي سبز و بهاري سرتاپاي درخت را پوشاند و آن را زيبا کرد،حالا پرندگان هم مي توانستند بهار را جشن بگيرند.

به نقل از بخش کودک و نوجوان تبيان خانم نوش آبادي


مزرعه‌ی گندم

 

دهقان زحمت کش از مدتها پیش زمین رو شخم زده بود و خاکهای سفت زمین رو نرم کرده بود. تا زمین آماده ی کاشت گندم بشه. بعد از مدتی بذرهای گندم رو روی زمین پاشید و بهشون آب داد.

بذرها کم کم جوونه زدند و سبز شدند و به زحمت خودشونو از زیر خاک بیرون کشیدند.

دهقان مهربون هر روز به جوونه های گندم سر می زد و اونها رو آبیاری و نگهداری می کرد .تا اینکه عید از راه رسید و هوا بهتر و بهتر شد گندم ها دیگه بلند قد و طلایی شده بودن و زیر نور خورشید می درخشیدند.

هر روز نوروز که می گذشت برای گندم ها یه عید بزرگ بود .روز های عید بهترین روزهای مزرعه ی گندم بود .تا اینکه تعطیلات عید به آخر رسید و روز سیزده به در رسید.

گندم ها دیدند امروز با روزهای دیگه فرق داره . دسته دسته آدمها  کنار مزرعه ی گندم می آیند و مشغول تفریح و بازی می شند .گندم ها از شادی مردم مخصوصا از بازی بچه ها خوشحال می شدند توی وزش آروم باد تکون می خوردند و می رقصیدند.

همه چیز خوب و خوش و خرم بود تا اینکه یه دفعه چند تا پسر بچه ی شیطون دویدند توی گندما و شروع به بازی کردند.

گندمهای بیچاره زیر دست و پا له می شدند و جیغ می زدند اما کسی توجهی نمی کرد .اون طرف تر هم چند تا دختر بچه ی بی دقت داشتن با کندن گندمها برای خودشون دسته گل درست می کردند.

گندمها از ناراحتی شروع به گریه و زاری کردند .باد صدای گریه ی گندمها رو به گوش دهقان مهربون رسوند و دهقان سراسیمه به سمت مزرعه ی گندم اومد.

دهقان بچه ها رو از مزرعه بیرون کرد و با ناراحتی دید بعضی از گندمها زیر دست و پا آسیب دیدند و بعضی هاشون روی زمین افتادند و دیگه نمی تونن بلند بشند.

دهقان با مهربونی به تک تک گندمها رسیدگی کرد و ازهمشون معذرت خواهی کرد. بعد یه سبد شیرینی که از آرد گندمهای سال گذشته پخته بود به بچه های کنار مزرعه ی گندم داد و گفت : این شیرینیهای خوشمزه محصول همین گندمها هستند.

اگه نون و شیرینی و خیلی از غذاهای خوشمزه ی دیگه رو دوست دارید همیشه مواظب گندم ها باشید. به جای اینکه گندمها رو لگد کنید کنارشون بایستید و عکسهای یادگاری بیندازید. بچه ها از این پیشنهاد استقبال کردند و کلی عکس یادگاری انداختند.

اون روز گندم ها توی عکسهای یادگاری زیادی ،کنار بچه ها ،ژست گرفتن و لبخند زدند ..

منبع: نویسنده انسیه نوش آبادی بخش کودک و نوجوان تبیان

 



دانه خوش شانس

 

 

سالها پيش، كشاورزي، يك كيسه ي بزرگ بذر را براي فروش به شهر مي برد ناگهان چرخ گاري به يك سنگ بزرگ برخورد كرد و يكي از دانه هاي توي كيسه روي زمين خشك و گرم افتاد.

دانه ترسيد و پيش خودش گفت: من فقط زير خاك در امان هستم. حيواني كه از آنجا عبور مي كرد پايش را روي دانه گذاشت و آن را به داخل خاك فرو برد.

دانه گفت: من تشنه هستم، من به كمي آب براي رشد و بزرگ شدن احتياج دارم.

كم كم باران شروع به باريدن كرد. صبح روز بعد دانه يك جوانه كوچولوي سبز درآورد. جوانه تمام روز زير نور خورشيد نشست و قدش بلند و بلندتر شد. روز بعد اولين برگش درآمد. اين برگ كمك كرد تا نور خورشيد بيشتري را بگيرد و بزرگتر شود. يك روز غروب، پرنده اي گرسنه خواست آن را بخورد . اما ريشه هاي دانه آن را محكم در خاك نگه داشتند.

سالها گذشت و دانه آب باران زيادي خورد و مدتهاي زيادي در زير نور خورشيد نشست تا اينكه در ابتدا تبديل به يك درخت كوچك شد و بعد به درخت بزرگي تبديل شد.

حالا وقتي شما به كوه و دشت مي رويد. درخت قوي و بزرگي را مي بينيد كه خودش دانه هاي بسياري دارد.

منبع:koodakan.org


ملکه گلها

 

روزي روزگاري ، دختري مهربان در كنار باغ زيبا و پرگل زندگي مي كرد ، كه به ملكه گل ها شهرت يافته بود .

چند سالي بود كه او هر صبح به گل ها سر مي زد ، آن ها را نوازش مي كرد و سپس به آبياري آن ها مشغول مي شد .

مدتي بعد ، به بيماري سختي مبتلا شد و نتوانست به باغ برود . دلش براي گل ها تنگ شده بود و هر روز از غم دوري گل ها گريه مي كرد .

گل ها هم خيلي دلشان براي ملكه گل ها تنگ شده بود ، ديگر كسي نبود آن ها را نوازش كند يا برايشان آواز بخواند .

روزي از همان روزها ، كبوتر سفيدي كنار پنجره اتاق ملكه گل ها نشست . وقتي چشمش به ملكه افتاد فهميد ، دختر مهرباني كه كبوتر ها از او حرف مي زنند ، همين ملكه است ، پس به سرعت به باغ رفت و به گل ها خبر داد كه ملكه سخت بيمار شده است .

گل ها كه از شنيدن اين خبر بسيار غمگين شده بودند ، به دنبال چاره اي مي گشتند . يكي از آن ها گفت : « كاش مي توانستيم به ديدن او برويم ولي مي دانم كه اين امكان ندارد ! »

كبوتر گفت : « اين كه كاري ندارد ، من مي توانم هر روز يكي از شما را با نوكم بچينم و پيش او ببرم . »

گل ها با شنيدن اين پيشنهاد كبوتر خوشحال شدند و از همان روز به بعد ، كبوتر ، هر روز يكي از آن ها را به نوك مي گرفت و براي ملكه مي برد و او با ديدن و بوييدن گل ها ، حالش بهتر مي شد .

يك شب ، كه ملكه در خواب بود ، ناگهان با شنيدن صداي گريه اي از خواب بيدار شد .

دستش را به ديوار گرفت و آرام و آهسته به سمت باغ رفت ، وقتي داخل باغ شد فهميد كه صداي گريه مربوط به كيست ، اين صداي گريه غنچه هاي كوچولوي باغ بود .

آن ها نتوانسته بودند پيش ملكه بروند ، چون اگر از ساقه جدا مي شدند نمي توانستند بشكفند ، در ضمن با رفتن گل ها ، آن ها احساس تنهايي مي كردند .

ملكه مدتي آن ها را نوازش كرد و گريه آن ها را آرام كرد و سپس به آن ها قول داد كه هر چه زودتر گل ها را به باغ برگرداند .

صبح فردا ، گل ها را به دست گرفت و خيلي آهسته و آرام قدم برداشت و به طرف باغ رفت ، وقتي كه وارد باغ شد ، نسيم خنک صبحگاهي صورتش را نوازش داد و حال بهتر پيدا كرد ، سپس شروع كرد به كاشتن گل ها در خاك .

با اين كار حالش كم كم بهتر مي شد ، تا اينكه بعد از چند روز توانست راه برود و حتي براي گل ها آواز بخواند .

گل ها و غنچه ها از اينكه باز هم كنار هم از ديدار ملكه و مهرباني هاي او ، لذت مي بردند خوشحال بودند و همگي به هم قول دادند كه سال هاي سال در كنار هم ، همچون گذشته مهربان و دوست باقي بمانند و در هيچ حالي ، همديگر را فراموش نكنند و تنها نگذارند.